مطالب خواندنی و سرگرمی پلاسی


 


گفت از دوست چه دیدی که چنین مسروری ؟ گفتم از دوست همین بس که ز ما یاد کند .
 

نسترن را سایه بانت می کنم ، دیدگانم را چه قابل ، جان فدایت می کنم .
 

ما که می ترسیم از هجرت دوست ، کاش می دانستیم روزگاری که بهم نزدیکیم چه بهایی دارد ، کاش می دانستیم حس دلتنگی هر روز غروب ، چه دلیلی دارد .


برای تو که هیچ وقت یاد نگرفتی بد باشی ، یه دنیا خوبی آرزو می کنم .


 

 

تو برو ، من هم برای اینکه راحت بروی میگویم : باشد ، برو خیالی نیست …
اما کیست که نداند بی تو تنها چیزی که هست خیال توست !


تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

موضوعات مطالب